مطرب مهتاب رو آن چه شنیدی بگو....



شعری از یغما...
در پَس پردهی پلکهایم که پنهان میشوم،
اول ستارهای از آنسوی سیاهی سبز میشود،
بعد دستِ ترانهای آستینِ سکوتم را میکشد،
بعد نامی برایش انتخاب میکنم و بعد،
رگبارِ بیامان ... خاتون!
دلم میخواست شاعرِ دیگری بودم!
نه شبیه شاملو (که شهامت تکلمِ ترانه را به من آموخت!)
نه همصورتِ سهراب (که پَرَش به پَرِ پُرسشی نمیگرفت!)
و نه حتی، همچشمِ فانوسِ همیشهی فکرهایم: فروغ فرخزاد!
دلم میخواست شاعر دیگری باشم!
میخواستم زندگی را زلال بنویسم!
میخواستم شعری شبیه آواز کارگران ساختمان بنویسم!
شعری شبیه بغضِ کودکان کفترباز!
شعری شبیه چشمان بیقرار آهو،
در تنگنای گریز و گلوله...
میخواستم جور دیگری برایت بنویسم!
میخواستم طوری بنویسم که برگردی!
باید قانونِ قدیمی قلبها را نادیده گرفت!
باید دهان هر کسی را که گفت: «دوری و دوستی» گِل گرفت!
باید به کودکانِ دبستانِ ستاره گفت:
جوابِ یک و یک همیشه دو نمیشود!

آه! معنای یکی شدن!
نیمهی سفر کرده!
آخر چرا پیدایم نمیکنی!

?azizam | يكشنبه 26 آذر 1385 | پیوند | 4 نظر | ارسال نظر | ارسال به دوستان