به خدا منخستهام خیلی دلم میخواهد از اینجا به جانبِ آن رهاییِ آرامِ بی دردسربرگردم
آیا تو قول میدهی؟! دوباره از اشتیاقِ سادگی ... اشتباه نکنم؟!
اول انگار نگاهم كرد اول انگار ساكت بود بعد آهسته گفتگفت برایت سنجاقسری از گیسوی رود و خوابِ خاطره آورم آیا همین نشانیساده برای علامتِ علاقه كافی نیست؟
حالا چمدانت را بردار آرام پاورچین از پلهها به جانبِ آسمان بیا، ما دوباره به خوابِ دور هفت دریاو هفت رود و هفت خاطره بر میگردیم آنجا تمامِ پریان پرده پوش در خوابِنیلبكهای پُر خاطره ترانه میخوانند، آنجا خواب هم هست، اما بلند! اما دیوار کوتاه هم هست فاصله هم هست، اما نزدیك، نزدیك...! نزدیكتر بیا می خواهم ببوسمت!