مطرب مهتاب رو آن چه شنیدی بگو....



شعری از او
 







باران می‌آمد

مردمان در خوابِ خانه
از آبِ رفته به جوی ... سخن می‌گفتند،
همهمه‌ی یك عده آدمی در كوچه نمی‌گذاشت
لالاییِ آرامِ آسمان را آسوده بشنوم

اصلاً بگذار این ترانه
همین حوالیِ بوسه تمام شود!
من خسته‌ام
می‌خواهم به عطرِ تشنه‌ی گیسو و گریه نزدیكتر شوم.

كاری اگرنداری برو!
ورنه نزدیكتر بیا
می‌خواهم ببوسمت

به خدا من خسته‌ام
خیلی دلم می‌خواهد از اینجا
به جانبِ آن رهاییِ آرامِ بی‌ دردسر برگردم

آیا تو قول می‌دهی؟!
دوباره از اشتیاقِ سادگی ... اشتباه نکنم؟!

اول انگار نگاهم كرد
اول انگار ساكت بود
بعد آهسته گفت گفت
برایت سنجاق‌سری از گیسوی رود و
خوابِ خاطره آورم
آیا همین نشانی ساده
برای علامتِ علاقه كافی نیست؟

حالا چمدانت را بردار
آرام پاورچین از پله‌ها به جانبِ آسمان بیا،
ما دوباره به خوابِ دور هفت دریا و
هفت رود و هفت خاطره بر می‌گردیم
آنجا تمامِ پریان پرده پوش
در خوابِ نی‌لبكهای پُر خاطره ترانه می‌خوانند،
آنجا خواب هم هست، اما بلند!
اما دیوار کوتاه هم هست
فاصله هم هست، اما نزدیك، نزدیك
...!
نزدیكتر بیا
می خواهم ببوسمت!


?azizam | سه شنبه 21 آذر 1385 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر | ارسال به دوستان